تبليغاتX
داستان عشق
هلياي من
به شكوه آنچه بازيچه نيست بيانديش.
من خوب آگاه‌ام كه زندگي، يكسره صحنه‌ي بازي‌ست؛
اما بدان كه همه كس براي بازي‌هاي حقير آفريده نشده است.
مرا به بازي كوچك شكست خوردگي مكشان!
به همه سوي خود بنگر، و باز مي‌گويم كه مگذار زمان، پشيماني بيافريند.
هليا! بگذار كه انسان ساده ترين دروغ‌هاي خوب را باور كند.
ما در روزگاري هستيم، كه بسياري چيزها را مي‌توان ديد و باور نكرد و بسياري چيزها را نديده باور كرد.


نادر ابراهيمي

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت |
حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو ماه را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش

بوسه بزنم ...


+ نوشته شده توسط پرند در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت |

يا رب اين نوگل خندان كه سپردي به منش    مي سپارم به تو از چشمٍ حسودٍ چمنش

                                                   گرچه از كوي وفا  گشت به صد مرحله دور        دور باد آفت دور فلك از جان و تنش

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت |
باور نکردی
باور نکردی که سکوت
همان حرف نگفته
همان نگاه مشتاق و پرپر
همان التهاب دیدار
و همان
همان هایی که هیچگاه
کلمه ایی برایش
متولد نشد ...

سکوت
همهء آنهاست ...

باور نکردی
که سالها
با طعم بوسه هایت
نوشتم
با طعم بوسه هایت
خواندم
و با طعم بوسه هایت
نفس کشیدم ...

باور نکردی
که باران
بهانه ایست، برای تو
که التهاب دریا
در چشم من
همان قرارهای توست ...

و عشق
امان از عشق
عشق، عشق و باز هم عشق
کلمه ایی که
روسیاهان زیادی را
سپید کرد ...

و همان عشق
ردپایی نگذاشت در تو
اما مرا
خاک ریز کرد
خاک ریز ...

افسوس

باور نکردی ...

+ نوشته شده توسط پرند در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت |

پرده را برداریم :
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود

ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت

كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
كار ما شاید این است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم ...

سهراب سپهری


+ نوشته شده توسط پرند در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت |

حالا پرواز کرده‌ای
بر بال فرشتگان نشسته‌
پيله‌بسته
پروانه‌ای؟
نه
عقاب من!
آره
تک‌سوار بی نقاب من!

اين منم
که گمشده‌ام
يا تويی
که پيدا نمی‌شوی؟

بدون رنگ
با نوک انگشت‌هات
مرا بر تنم نقاشی کن
فقط
چشم‌هام را باز بکش ...

parand


+ نوشته شده توسط پرند در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت |
دلم براي کسي تنگ است

که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است


که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند

دلم براي کسي تنگ است

که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است

که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند 

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت |

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت |

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر ، با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای  آینده  آماده  شو  ایمان  را نگهدار  و ترس  را به  گوشه ای انداز ، شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر ، مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

کوچک باش و عاشق .... که عشق میداند آئین بزرگ کردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن

فرق نمیکند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ... زلال که باشی آسمان در توست.

 

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت |
من از بلندای این سرزمین روشن....
این خانه های نو ساخت
این آسمان زیبا
این زندگی شیرین
این لحظه های دوست داشتنی
به تو می گویم:
زندگی یک دروغ شیرین است
که باید آن را سر بکشی
باید قورتش دهی.
در خودت حلش کنی
تا بهار برایت سرشار از شکوفه شود
تابستان سرشار از هلو های رسیده ی شیرین
پاییز سرشار از رنگ های دیدنی و
زمستان سرشار از شکیبایی و سپیدی و خاطره های کودکی شب جمعه های خانه ی مادربزرگ با آبگوشت و طاس کباب و کوفته قلقلی.
آری باید آن را قورت دهی تا یادت برود یک روز گریه می کنی....
یک روز دلتنگی....
یک روز در حسرت روزهای از دست رفته
و یک روز در حسرت نداشته ها...
باید امید وار باشی چیزی را که امروز به تو نداده فردا از او خواهی گرفت.

+ نوشته شده توسط پرند در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت |