تبليغاتX
داستان عشق

حالا تو قصر يخي بي تو من منتظرم
توي بغض لحظه ها از تو من بي خبرم

خورشيد روشني ها ديگه نوري نداره
نمي تابه آخه اون بي تو که جوني نداره

ببين خورشيد خانم تو غم خوابيده
دل تو  و منو از هم بريده

هنوزم ياد تو چرا غ خونه است
نباشي زندگي ، بي تو بهوونه است

بيا تا قصر يخي چيکه چيکه آب بشه
ديوار فاصله ها بين مون خراب بشه

بيا تا قصر يخي با تب دستاي ما
خورشيدو بيدار کنه واسه فرداي ما

اگه روري روزگاري واسه من نور رو بياري
دست پاکت و دوباره توي دست من بذاري

باز تموم شده سکوت قصه تلخ جدائي
دوباره قصر سياهي ميشه قصر روشنائي

ببين خورشيد خانم تو غم خوابيده
دل تو و منو از هم بريده

هنوزم ياد تو چراغ خونه است
نباشي زندگي بي تو بهوونه است

 

parand

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت |

Where do I be gain? 

To tell the story of how great a love can be

The sweet love story that is older than the sea

The simple truth about the love she brings to me

Where do I start?

With her first hello she gave a meaning to this empty world of mine

There'll never be another love, another time

She came into my life and made the living fine

She fills my heart

She fills my heart

With very special things

With angle songs

With wild imaginings

She fills my soul

With so much love that anywhere I go

I am never lonely

With her along

Who could be lonely?

I reach for here hand

It is always there

 

parand

+ نوشته شده توسط پرند در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت |
با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل آواز قناري تو بهار

با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل آواز قشنگ جويبار

 

با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل نيلوفر آبي در آب

مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه

 هاي زنبقهاي خواب

 

با تو بودن از تو گفتن زيباست


مثل بارش بارون تو كوير


مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده

 زمين پير

تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير


از تن خستهء من گرد غربت را بگير


مثل خورشيد بزن و آبم كن


مثل لالايي شب خوابم كن


به تن خسته بزن رنگ دگر


دل ما را تو ببر تا به سحر

parand

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوسش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی ....

parand

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت |

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

بر تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه

نه آیینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه های امروز، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش

ظرف امروز ولیکن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید، در این خانه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی است

تا خدا هست به غم وعده این خانه مده

parand

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت |
تواگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي...تواگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي...تواگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري...تواگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي... تواگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي...تواگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي...تواگه دلت زسنگه واسه من خيلي قشنگه... تواگر باده پرستي تواگر هرچه هستي من توراباانچه هستي دوست دارparandم
+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت |

....اون چقدر ساده ازم بريد و رفت....

..... وانمود كرد كه من و نديد و رفت....

..... همه گفتن اون ازت بي خبره....

.....به خدا گريه هام رو شنيد و رفت....

...... كم كم حس كرد كه براش تكراريم....

......يه عروسك جديد خريد و رفت ......

 

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت |

در تمام لحظه هایم هیچکس تنهاییم را حس نکرد

اسمان غم گرفت

هیچکس برکه طوفانی ام را حس نکرد.

انکه سامان غزلهایم از اوست

بی سرسامانیم را حس نکرد.

parand

+ نوشته شده توسط پرند در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت |

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

باور نکرد یه موژشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

نشد یه بار حرف بزنه

نزاره پای سرنوشت

نشد بره

نشد بخواد

نشد بیاد

واسم دعا کنید

زیاد

از شما پنهون نکنم

یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

parand

 

 

+ نوشته شده توسط پرند در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت |

دوست ندارم

 

میخوام یکی رو دوست داشته باشم راست گو باشه یا علی هاش همیشگی باشه 

 نه مثل تو دروغگو -جوِلق- مزخرف - بی فرهنگ -لات- پست فطرت-نامرد.................

.................

امید وارم  بدبختیتو ببینم ببینم شکست خوردیی اونوقت کلی میخندم

parand

 

 

+ نوشته شده توسط پرند در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت |
باران نمیشوم که گویی : با چه منتی خود را به شیشه میزند تا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی بیاندازم ................ ابر میشوم که از نگرانی یک روز بارانی هر لحظه پنجره  را بگشایی و مرا در اسمان ببینی و از ترس نفرین هایم با وجدانت به جنگی.

 

(هیچ وقت برای پشیما نی دیر نیست)

parand

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت |