تبليغاتX
داستان عشق

يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است

عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است

يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است
چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است

مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل
يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است

parand

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت |

parand 

 

 

تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغازخواهم  کرده

هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

+ نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت |

میان آرامش سنگ تا انتظار سیب سرخ شناورم....دستان آبی آسمان و نگاه گرم خورشید و وسوسه سبز آغوش تو  ...این تمام زندگی من است.....تمام نیاز من....شاید تو دستانت را به خورشید داده ای ...شاید نگاهت را به ستارگان و دلت را  به آسمان....اما .. بر سنگفرش خاکی تن من نقش   قدمهای تو مانده است....همه نفسهایم را  یکی یکی بشمار آنگاه در انتها ی  آخرین آن مرا در آغوشت بگیر........

parand

+ نوشته شده توسط پرند در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت |

parand

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم
نه دیگه واسه تو خیلی دلتنگ بودم

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد

بچه بودم چه قدر صاف و روون می خندیدم

خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم

بچه بودم همه مثل خودم بچه بودن

نرم و ساده مث خاکای توی باغچه بودن

بچه بودم همه چی درست می شد ، سخت نبود

هیچکی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود

بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود

هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود

بچه بودم قدرمو زمونه بیشتر می دونست

قدر دلهای کوچیکو از تو که بهتر می دونست

بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد

مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد

بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد

بی توجه از کنار رؤیاهام رد نمی شد

بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم

از دس چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم

بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال

لب دریا خونه های ماسه ی ، بوی بلال

بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش گذشت

دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت

بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود

لا به لای دفترام ،‌ جز دو تا برگ یاس نبود

بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد

جز تو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد

بچه بودم انقدر از سادگیا دور نبودم

واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم

بچه بودم دلم از هیچکسی ناراضی نبود

فکر و ذکرم پیش هیچ چیزی به جز بازی نبود

بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت

غصه مون هر چی که بود یه دنیا راه چاره داشت

بچه بودم و قهر و آشتیم روی هم لحظه نبود

اخم و دردم واسه حرفی که نمی ارزه نبود

بچه بودم قلبای تو دفترم حقیقی بود

روی دفتر خاطراتم عکس جوجه تیغی بود

بچه بودم چقدر شعرای خوب بلد بودم

کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم

بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود

اونروزا فکر دوریت ،‌ خبرم نکرده بود

بچه بودم روزای هفته شبیه هم نبود

حواسم پهلوی اینکه چی بهت بگم نبود

بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم

آخر اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم
بچه بودم غروبا بوی غریبی نمی داد

کسی هدیه به کسی ساعت جیبی نمی داد

بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم

از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم


 

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت |