تبليغاتX
داستان عشق

ميبايست کشف کنند که "عشق" نيز همانند جاذبه زمين واقعي است و اينکه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه و هر لحظه عاشق شدن ، خيالي شاعرانه نيست ! بلکه حالتي طبيعي است........


شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم ! اما ، از ياد نبر ! بي بي باران ! در اين روزهاي ناشاد دوري و درد، هيچ شانه اي ، تكيه گاه رگبار گريه هاي من نبود ! هيچ شانه اي !؟ 



+ نوشته شده توسط پرند در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت |
+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!............................و
....و..........زندگي را دوباره شروع ميكنم: حتي بدون تووووو

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت |