
|
مي دانم روزي با تن خسته و خيس " سوار بر قطرات درشت باران بر ناودانهاي چشمم فرود مي آيي و در ميان انبوه مژگانم ميزبانت خواهم بود .در آن لحظه چشمانم را مي بندم تا ديگر دوريت را حس نكنم.
![]() + نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت
|
اگه ديدي بغض كردي ولي دليل گريه كردن پيدا نمي كني اگه دنبال جايي مي گشتي كه داد بزني. . . بدون كه دل خدا برات تنگ شده مي خواد صداش كني ......
هر وقت تونستي بدو ، هر وقت هم که نتوانستي بايست و نفسي تازه کن . گاهي در
ايستادنها و خلوت کردن با خود چيزهايي مي شنوي که در دويدنها عايدت نمي شود اما خيلي
نايست دنيا منتظر تو نمي ماند و به راه خود ادامه مي دهد ، اگر چند
دقيقه ، چند ساعت يا چند روز ديگر دوباره شروع کني ، جايي در
آغوش زندگي پيدا مي کني ، اما اگر بماني دير مي شود ، دير.. + نوشته شده توسط پرند در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت
|
اگر سفر نکنی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.... امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن! ![]()
+ نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت
|
|
|