تبليغاتX
داستان عشق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره سیب را از باغچه همسایهدزدیدم.

باغبان ازپی من تند دویدوغضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد بر خاک.

و تو رفتی و هنوز سالهاست که آرام آرام

خش خش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم و

من اندیشه کنان غرق در این پندارم:

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.



+ نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت |
+ نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت |

من از ديشب تصميم گرفتم زندگيم رو عوض كنم و از نو شروع كنم مهم نيست كسي از

دستم. ناراحت بشه مهمه كه بدونم هر كسي لياقت نداره من دوستش باشم .

كارم داره عوض ميشه زندگيم هم عوض مي كنم.ميتونم مطمين هستم كه ميتونم.



+ نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت |
 امروز از هميشه تنها ترم خسته ام.

 دلم...................


كاش زندگي طور ديگر بود.


+ نوشته شده توسط پرند در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت |