تبليغاتX
داستان عشق
اصلا به دیدنم نیا
دوستت دارم را توی گل های سرخ نگذار
برایم نیار
اصلا به من
به ویلای خنده داری در جنوب
فکر نکن
سردرد نگیر
عصبی نشو
اصلا زنگ در
تلفن
خواب
خیال
خلوت مرا نزن
این قدر نمک روی زخم من نپاش ...

با این همه
روزی اگر کنار بیراهه ای عجیب حتی
پیدایم کردی
چیزی نگو
تعجب نکن
حتما به دنبال تو آمده بودم ...

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت |
گلبرگهايم از آنِ تو
همه را بِکَن
بشکن
خورد کن ...

اصلا انتظار ندارم
من را
به مانند گلهاي ديگرت
در گلدانهاي زريين گذاري
و روزي صدها کلمه برايم حرام کني ...

فقط سوگند به خداي شب و ترانه
ساقهء شکسته ام را
در زير همان مهتاب کوچه انتظار بگذار ...

مي خواهم تا پايان راه
براي مهتاب
از اشکها و بوسه هامان
غزل بگويم ...

+ نوشته شده توسط پرند در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت |
و دلم گفت که اي ساده ،
فراموشش کن
تا به کي چشم به اين جاده ،
فراموشش کن
پسري که به عشقش غزل ميگفتي
دل به زن دگري داده
فراموشش کن
گفتم اين تکه غزل را بفرستم شايد ...
که دلم گفت نشو ساده ،
فراموشش کن
اين همه بيت و غزل قافيه هم ميگويند
اتفاقيست که افتاده است
فراموشش کن ...
+ نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |