به نقطه چین های چشمانت فکر میکنم ....
تو همیشه میفروشی
سه حرفی ها را به یکدیگر
ع ش ق را به ه و س
ش ر ف را به و ل ع .....
|
به نقطه چین های چشمانت فکر میکنم .... تو همیشه میفروشی سه حرفی ها را به یکدیگر ع ش ق را به ه و س ش ر ف را به و ل ع .....
+ نوشته شده توسط پرند در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت
|
حالا بیا برویم برویم پای هر پنجره روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم مردمان سادهی بینصیبِ من هوای تازه میخواهند! ترانهی روشن، تبسم بیسبب و اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی. یادت هست؟ گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز همین گهوارهی بنفش همین بوسهی مایل به طعمِ ترانه است؟ ها ریرا ...! من به خانه برمیگردم، هنوز هم یک دیدار ساده میتواند سرآغازِ پرسهای غریب در کوچهْباغِ باران باشد ...
+ نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت
|
در حضور خارها هم می شود یك یاس بود در هیاهوی مترسك ها پر از احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یك متروكه را الماس بود
دست
در دست پرنده
بال در بال
نسیم
ساقه های هرز
این بیشه ها
را داس بود كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
+ نوشته شده توسط پرند در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت
|
|
|