تبليغاتX
داستان عشق

از دعاهاي من هميشه بترس هميشه

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت |
هلياي من
به شكوه آنچه بازيچه نيست بيانديش.
من خوب آگاه‌ام كه زندگي، يكسره صحنه‌ي بازي‌ست؛
اما بدان كه همه كس براي بازي‌هاي حقير آفريده نشده است.
مرا به بازي كوچك شكست خوردگي مكشان!
به همه سوي خود بنگر، و باز مي‌گويم كه مگذار زمان، پشيماني بيافريند.
هليا! بگذار كه انسان ساده ترين دروغ‌هاي خوب را باور كند.
ما در روزگاري هستيم، كه بسياري چيزها را مي‌توان ديد و باور نكرد و بسياري چيزها را نديده باور كرد.


نادر ابراهيمي

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت |
حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو ماه را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش

بوسه بزنم ...


+ نوشته شده توسط پرند در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت |