تبليغاتX
داستان عشق

سفرم به عمق چشمات هجرت غریب وعاشقانه بود

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت
یه دل سادهء ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود

من همون لحظهء اول آخر راه و میدیدم
طپش عشق و تو رگها عاشقونه میشنیدم
وای اگر همسفر
بعد از این در سفر
بی تو من تنها باشم

تو شدی خون تو رگهام
من دیگه خودم نبودم
برای نفس کشیدن حالا محتاج تو بودم
وای اگر همسفر
بعد از این در سفر
بی تو من تنها باشم....

.......... ,و اين داستان همچنان ادامه دارد......

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت |
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو بجای همه گلها تو بخواب
من همين يک نفس از جرعه ی جانم باقيست
آخرين جرعه ی اين جام تهی را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو    
 قصه ی ابرو هوا را تو بخوان
تو بمان بامن تنها تو بمان به تو می انديشم
ای سرا پا همه خوبی به تو می انديشم.
+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت |

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
بشکن سر من، کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن
گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را، به سر زلف توبستند ...

تو میرِ عشقی، عاشق بسیار داری
پیغمبری، با جان عاشق كار داری
امشب تمام عاشقان را دست به سر كن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن ...

محمد صالح اعلاء

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت |